مونزو کوبایاشی نویسنده رمانهای عامهپسند است. او برای دیدن اجرای رانکو میزوکی، ستاره گروه اپرت زنانه «آساکوسا رویو»، به تئاتر میرود. مونزو متوجه مرد مرموزی میشود که کنار او نشسته و حتی وقتی رانکو روی صحنه ظاهر میشود، سرش را بالا نمیآورد.
در راه بازگشت، مونزو با صحنه عجیبتری روبهرو میشود: کوتولهای ساموراییمانند با بدنی کودکانه و سری بزرگسال از کنار او عبور میکند، در حالی که بازوی بریده زنی را حمل میکند. این اتفاق کنجکاوی مونزو را بیشتر میکند و او تحقیق درباره کوتولهها را آغاز میکند.
همزمان، دوست قدیمیاش یوریه به دیدنش میآید. مونزو مخفیانه به او علاقه دارد، اما میداند که او با مرد دیگری ازدواج کرده است. یوریه از مونزو میخواهد او را به دوست کارآگاهش، کوگورو آکچی، معرفی کند. مونزو قبول میکند و او را به آپارتمان آکچی میبرد. آنجا آکچی درباره پرونده فعلیاش صحبت میکند و مونزو با تعجب میفهمد که رانکو میزوکی ناپدید شده است.
اما این فقط آغاز مجموعهای از اتفاقات عجیب و رازآلود است. مونزو و آکچی تلاش میکنند معمای این ماجرا را حل کنند.