توضیح:
جیک یک اوراقچی خوشبرخورد و روستایی است که ظاهراً از فروش قطعات یدکی خودرو کسب درآمد میکند. اما تجارت واقعی او بسیار تاریکتر از این حرفهاست؛ او علاوه بر قطعات خودرو، اعضای بدن انسان را نیز معامله میکند.
جیک به همراه دو پسرش در جادههای خلوت جورجیا پرسه میزند و رانندگانی را که خودرویشان خراب شده پیدا میکند. او با ظاهری مهربان به آنها پیشنهاد کمک میدهد و ادعا میکند قطعه موردنیاز را در تعمیرگاهش دارد. قربانیان را به اوراقی دورافتاده میبرد و آنجا آنها را اسیر میکند تا اعضای بدنشان را برای فروش در بازار سیاه برداشت کند.
شریک او مردی به نام «مستر استون» است که اعضای بدن را به مشتریان غیرقانونی و مراکز درمانی فاسد میفروشد. این همکاری برای هر دو سودآور است و سالها ادامه پیدا کرده است.
اما زندگی جیک زمانی تغییر میکند که در یک جشن محلی با دختری جوان به نام آپریل ایوانز آشنا میشود. آپریل که روی ویلچر نشسته، توجه او را جلب میکند و جیک به شکلی وسواسگونه عاشق او میشود. او رؤیای درمان آپریل و ازدواج با او را در سر میپروراند.
مشکل اینجاست که آپریل برخلاف تصور جیک، قربانی سادهای نیست. او دختری باهوش، مستقل و سرسخت است و خیلی زود جیک متوجه میشود که کنترل کردن او به این سادگیها نخواهد بود. داستان از اینجا به تقابل میان یک قاتل دیوانه و دختری تبدیل میشود که حاضر نیست تسلیم شود. انسانها واقعاً موجودات عجیبی هستند؛ بعضیها عاشق میشوند، بعضیها اعضای بدن میفروشند، و بعضیها هر دو را همزمان انجام میدهند.