داستان (حاوی اسپویل):
یک مرد میانسال، یک کوتاهقامت و یک زن جوان در منطقهای دورافتاده و خالی از سکنه قدم میزنند. در حالی که از میان مناظر آفتابی و چشمنواز عبور میکنند و موسیقی آرامی پخش میشود، یکی از مضامین همیشگی فیلمهای Marian Dora، یعنی فاصله گرفتن از جامعه و انسانها، بهتدریج آشکار میشود. در ابتدا همهچیز حتی زیبا و آرام به نظر میرسد، گویی این سه نفر فقط برای گردش بیرون آمدهاند و زن نیز سبدی شبیه سبد پیکنیک همراه دارد.
تنها کسی که صحبت میکند مرد میانسال است. او اغلب سخنان فلسفی یا نصیحتگونهای خطاب به زن، که ظاهراً کارآموز اوست، بیان میکند. زن بیهدف در طبیعت پرسه میزند و مرد تلاش میکند رفتار او را تقلید کند. در همین حال، شخصیت کوتاهقامت رفتارهای عجیب و غیرعادی از خود نشان میدهد که به فضای نامتعارف فیلم میافزاید.
از همان ابتدا نشانههایی از خشونت آینده دیده میشود؛ حشراتی که له میشوند و تصاویر ناخوشایند حیوانات مرده که در نقاط مختلف منظره به چشم میخورند.
در آغاز، رابطه میان زن و شخصیت کوتاهقامت حالتی کودکانه و همراه با کنجکاوی دارد. به نظر میرسد انتخاب این شخصیت قرار است نمادی از یک کودک باشد. اما با پیشرفت داستان، رفتار او بهتدریج تهاجمی میشود. مرد میانسال که گویی نقشی شبیه یک ناظر یا داور بر همهچیز دارد، ابتدا او را کنترل میکند، اما بعد دست از مداخله برمیدارد و از زن میخواهد سرنوشت خود را بپذیرد.
فیلم این پرسش را مطرح میکند که اگر انسانی احساس کند هیچ قانون، محدودیت یا الزام اخلاقی بر او حاکم نیست، تا کجا ممکن است پیش برود. به همین دلیل، اشارههای مذهبی در فیلم کاملاً مشهود هستند؛ از موسیقی ارگ در لحظات مهم گرفته تا اشارهای به جملهٔ معروف انجیل: «پدر، آنان را ببخش، زیرا نمیدانند چه میکنند.»
نکته:
مرد در بخشی از فیلم درباره این ایده فلسفهبافی میکند که حقیقت درونی انسانها معمولاً از دید پنهان است و از ظاهر آنها فراتر میرود. نویسندهٔ متن اشاره میکند که فیلم این ایده را به شکلی بسیار افراطی و تکاندهنده به تصویر میکشد.