داستان درباره لوکاس و ماتیاس، دو پسر هشتساله و بهترین دوستان یکدیگر است که در جنگلهای Vosges فرانسه زندگی میکنند. هر دو فرزند خانوادههایی از چوببرها هستند.
یک روز، پدر لوکاس هنگام رانندگی با ماشین با ماتیاس که با دوچرخه از کوه پایین میآمد، تصادف میکند و ماتیاس جانش را از دست میدهد.
لوکاس که روی صندلی عقب نشسته، با وحشت شاهد ماجراست. پدرش به جای گزارش حادثه، جسد ماتیاس را داخل دره میاندازد.
همین اتفاق، نقطه شروع داستانی درباره راز، عذاب وجدان، ترس و رابطه پیچیده میان یک کودک و پدرش میشود. لوکاس تنها شاهد چیزی است که نباید میدیده و از اینجا به بعد، زندگی او و خانوادهاش بهکلی تغییر میکند.