خلاصه داستان (با اسپویل):
Antichrist داستان زوجی بینام را روایت میکند که نقش آنها را Willem Dafoe و Charlotte Gainsbourg بازی میکنند.
زن در حال کار روی نوعی پایاننامه دربارهٔ مفهوم نفرت از زنان صرفاً به دلیل زن بودن آنها (زنکشی یا gynocide) است و مرد نیز یک درمانگر است، هرچند مشخص نیست که واقعاً در حال فعالیت حرفهای باشد.
در یک شب برفی، زمانی که آنها مشغول رابطه هستند، پسر کوچکشان از تخت خود بیرون میآید، از پنجرهٔ باز سقوط میکند و جان میبازد.
پس از این حادثه، زن نمیتواند با غم و احساس گناه خود کنار بیاید. شوهرش تصمیم میگیرد خودش مسئول درمان او شود، داروهایش را قطع کند و با روش خودش به او کمک کند.
بهعنوان بخشی از این روش، آنها به کلبهای دورافتاده در منطقهای جنگلی به نام Eden میروند؛ جایی که زن قبلاً تابستانی را تنها با پسرشان گذرانده بود.
در آنجا وضعیت روانی زن بین حالتهای مختلف تغییر میکند؛ گاهی تسلیم و آسیبپذیر است و گاهی شوهرش را متهم میکند. مرد کمکم متوجه میشود که شاید توانایی کنترل این وضعیت پیچیده را ندارد.
تحلیل پایان فیلم (اسپویل سنگین):
در پایان فیلم نشان داده میشود که زن ظاهراً پسرش را هنگام نزدیک شدن به پنجره دیده بود، اما تصمیم گرفته بود واکنشی نشان ندهد. همچنین مشخص میشود که او عمداً باعث ایجاد یک مشکل جسمی در پای کودک شده بود. این موضوع میتواند او را مقصر نشان دهد.
اما یک تفسیر دیگر این است که این صحنهها ممکن است بازتاب احساس گناه شدید او باشند، نه الزاماً حقیقت. شاید او بعداً خودش را قانع کرده که میتوانسته جلوی حادثه را بگیرد.
احساس گناه او از اینکه در لحظهٔ مرگ فرزندش درگیر لذت و بیخبری بوده، چنان شدید شده که مجازات ساده برای خودش کافی به نظر نمیرسیده است. شاید بهجای خودکشی، ناخودآگاه شوهرش را با رفتارهای خشن و آزاردهنده به نقطهای رسانده که او مجبور شود علیه او واکنش نهایی نشان دهد.
دیدگاه کلی:
نکتهٔ اصلی فیلم این است که تفسیرهای مختلفی از آن ممکن است. حتی کارگردان فیلم، Lars von Trier، گفته بود که نمیتواند همهٔ معنای فیلم را بهطور کامل توضیح دهد، زیرا فیلمنامه را در دورهای از افسردگی شدید نوشته بود.
فیلم عمداً طوری ساخته شده که بیشتر از اینکه یک پاسخ قطعی بدهد، مخاطب را مجبور کند دربارهٔ گناه، سوگ، طبیعت انسان و تاریکی ذهن فکر کند.