ویلم دفو و شارلوت گنزبور نقش زن و شوهری را بازی میکنند که نامی برای آنها ذکر نمیشود. زن روی پژوهشی درباره تاریخ و مفهوم زنستیزی کار میکند و مرد رواندرمانگر است، هرچند مشخص نیست که هنوز بهطور حرفهای مشغول به کار باشد.
در آغاز فیلم، پسر خردسال آنها بر اثر یک حادثه جان خود را از دست میدهد. این اتفاق ضربه روحی شدیدی به زن وارد میکند و او قادر به کنار آمدن با غم از دست دادن فرزندش نیست. مرد تصمیم میگیرد خودش درمان همسرش را بر عهده بگیرد و برای این منظور، او را به کلبهای دورافتاده در جنگلی به نام Eden میبرد؛ جایی که زن پیشتر مدتی را همراه فرزندش در آنجا گذرانده بود.
با ورود به جنگل، وضعیت روانی زن بهتدریج وخیمتر میشود. رفتار او مدام بین وابستگی، خشم، ترس و اتهامزدن در نوسان است و مرد کمکم درمییابد که از عهده کنترل این وضعیت برنمیآید. در ادامه، فضای فیلم هرچه بیشتر به سمت کابوس، نمادگرایی و وحشت روانشناختی پیش میرود.
در پایان فیلم، این برداشت مطرح میشود که زن باور کرده هنگام وقوع حادثه، متوجه نزدیک شدن فرزندش به پنجره شده بود اما واکنشی نشان نداد. همچنین فیلم به برخی رفتارهای گذشته او اشاره میکند که احساس گناهش را تشدید میکنند.
با این حال، نویسنده این توضیح معتقد است که این برداشت لزوماً حقیقت ندارد. احتمالاً اینها خاطرات یا باورهایی هستند که زن پس از حادثه، تحت تأثیر احساس گناه شدید، در ذهن خود ساخته است.
از نگاه نویسنده، احساس گناه زن آنقدر عمیق بوده که خود را شایسته مجازاتی بسیار سنگین میدانسته و رفتارهای خودویرانگرش نیز از همین احساس سرچشمه میگرفته است. بنابراین، بسیاری از اتفاقات پایانی فیلم را میتوان نتیجه فروپاشی روانی شخصیتها دانست، نه الزاماً واقعیت عینی.
در نهایت، نکته اصلی فیلم این است که هیچ تفسیر قطعیای وجود ندارد. حتی کارگردان، Lars von Trier، گفته است که خودش نیز نمیتواند فیلم را بهطور کامل توضیح دهد، زیرا آن را در دورهای از زندگیاش ساخته که با افسردگی شدید دستوپنجه نرم میکرد.
Antichrist (2009) بیشتر از آنکه یک فیلم ترسناک معمولی باشد، اثری روانشناختی، نمادین و هنری است. موضوعات اصلی آن شامل سوگ، احساس گناه، افسردگی، فروپاشی روان، رابطه انسان با طبیعت و زنستیزی است و به همین دلیل، تماشای آن برای بسیاری از مخاطبان تجربهای سنگین و ناراحتکننده محسوب میشود.